تبلیغات
دل نوشته های دختر شهریور - صرفا جهت اطلاع به خودم ....
 
دل نوشته های دختر شهریور
اینجا یک محل خصوصی نیست ... لطفا بی اجازه وارد شوید
درباره وبلاگ


اینجا محل نوشتن دل نوشته های منه . دل نوشته های الهام .
جای خصوصی ای نیست اما پر از خاطرات تلخ و شیرینه که هم بعضی شیریناش هم بعضی تلخ هاش واسم تجربه های بزرگی بوده .


مدیر وبلاگ : الهام
نویسندگان
یکشنبه 23 بهمن 1390 :: نویسنده : الهام
جریان از اونجایی شروع شد که اواسط خرداد با معرفی یکی از آشناها به شرکتی رفتم واسه مصاحبه . طرف نسبتا باهام آشنا بود و رزومه ام رو میدونست . بعد از مصاحبه ای که تقریبا یک ساعت و خورده ای طول کشید ، قرار شد مثل همه جاها خودش باهام تماس بگیره تا اگه خواست صحبت های نهایی رو با هم انجام بدیم. حدود دو سه هفته بعد باهام تماس گرفت و رسما کارمو از 15 تیر شروع کردم . کار تو یه شرکتی که کارهای خدمات انرژی رو انجام میداد . من اول تو دپارتمان آموزشش مشغول به کار شدم و چون شرکت تازه تاسیس بود با همکاری همکار دیگه ام شروع کردیم به جمع آوری یک سری اطلاعات اولیه از کار شرکت و کار هایی که احیانا میخواستیم انجام بدیم  در آینده . و تقریبا یک هفته وقت گذاشتیم .
مرتب کردن اطلاعاتی که جمع آوری کرده بودیم و یه بخش زیادی از کارشو خودم انجام دادم و واقعا با جون و دل وقت گذاشتم روش . چون واسم مهم بود که کار کامل باشه .
جمع آوری و دسته بندی و مرتب کردن اطلاعات در نهایت یه مجموعه کامل و بی نقص شد که بعد ها خیلی به کار اومد .

 (از همون اول طوری باهام رفتار شد که خیلی عادیه که من این کارو قبول کنم و البته خیلی هم باید دلم بخواد و شاید بد بختی از همین جا شروع شد .)

یه روال همیشه که میشستم  و واسه خودم مینوشتم که شروع کارم از کجا باشه و ... یه برنامه برای کارم ریختم .
شروع مقدمات و کار ، طریقه کارم و چیزای دیگه
از اواسط مرداد ماه رسما کار دپارتمان آموزش شرکت شروع شد . برگزاری دوره های آموزشی که احتیاج به اطلاعات نسبتا زیادی داشت تا بتونی کسی که تماس میگیره رو راضی کنی به ثبت نام تو دوره .
بعد از برنامه ریزی و صحبت با مدیر عامل شروع کردیم به تبلیغات و ... تماس ها شروع شده بود و کار بازاریابی تلفنی با من بود و تمام سعیم برای راضی کردن مشتری .
با تخفیفات که تو دوره قرار دادیم عملا تصور میکردیم  و توقع داشتیم که تعداد بالایی تو دوره ثبت نام کنن که خب اینطور نشد و دوره به نتیجه نرسید ، که خب خیلی جای تعجب نداشت .
با توجه به تازه تاسیس بودن شرکت و اصلا نو بودن موضوعی که شرکت روش کار میکرد خیلی ضربه ای به شرکت وارد نشد .
بعد از به نتیجه نرسیدن دوره های عمومی به ذهنم اومد که میتونیم روی دانشگاه ها کار کنیم و دوره های تخصصی . گرایش های ارشد چند تا از رشته ها و علاقه ای که رشته های صنعتی به موضوع ما داشتن باعث شد با کمک خیلی خوب چندتا از دوستام بتونم با دبیر و رئیس انجمن علمی این دانشکده ها ارتباط بگیرم و یه روز حضوری با آقای مدیر عامل محترم بریم  دانشکده ها تا باهاشون مستقیم صحبت کنیم .
تلاش اولیه من با طمع جناب مدیر عامل خورد تو دیوار ، چون به نظرش بچه های این دانشکده ها خیلی خودشونو میگیرن . گنده فرض میکنن


این دومین جایی بود که شک کردم
ولی بازم گوش ندادم و جلوتر رفتم .
لیست نمایشگاه های مرتبطو توی مطالبی که جمع آوری کرده بودم ، داشتم و حدود 3-4 روز از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر توی گرمای تابستون با همکارم تو غرفه ها میچرخیدیم و کارمون شده بود معرفی شرکت و نحوه فعالیتش و خدماتش .
اینکارو واقعا دوست داشتم و ازش لذت میبردم . واسم جالب بود و علاقه پیدا کرده بودم .
بعد از حضور تو نمایشگاه دو سه روزی کارم شده بود دسته بندی اطلاعات جمع آوری شده نمایشگاه و طبقه بندیشون .

چند وقتی گذشت و شرکت تصمیم گرفت تو نمایشگاه شرکت بکنه و غرفه بگیره . کار هماهنگی و پیگیری ها برای گرفتن غرفه و محلش با همکارم شد و کار طراحی بروشور و تراکت و نوشتن یه معرفی شرکت با من .
چند بار تندی ها و برخورد مدیر و دیدم و سعی کردم صدام در نیاد . بعضی متلک هاش واقعا برام زور داشت  . اما سعی کردم سکوت کنم و هیچی نگم .
تو همون مدت شرکت دنبال بازاریاب بود تا توی نمایشگاه ازش استفاده کنه و برای پیگیری های بعدی برای مشتری های احتمالی برای فروش محصولات ازش کمک بگیره .
یکی از بهترین دوستام که کارشو دیده بودم و میدونستم واسه این کار ساخته شده ، رو معرفی کردم . دوستم رزومه اش رو فرستاد . بعد دو سری مصاحبه با مدیر عامل و مدیر بخش منابع انسانی شرکت قرار شد بصورت قراردادی تو شرکت کار بکنه و بعد اگه کارش مورد قبول بود به صورت دائم تو شرکت ، تو بخش بازاریابی و فروش فعالیت بکنه .
تو همین زمانا بود که دیگه دوره سه ماهه کار من ، که قرار بود به صورت آزمایشی تو شرکت کار کنم رو به اتمام بود و قرار شد بشینم و برا این 360 ساعت کاری که تو شرکت کرده بودم حقوقم رو بگیرم .
بعد صحبتی که با مدیر عامل کردم یه کم وا رفتم . حرفاش ظاهرا منطقی بود اما حرفش به دلم نبود .
میگفت : شرکت بازدهی لازم رو نداشته که مورد اتنظار من بوده . خودت دیدی که تو این مدت ما نه تنها سودی نداشتیم بلکه حتی درآمدی هم تو شرکت نیومده .
ظاهرا قضیه منطقی بود اما 360 ساعت کار من تو شرکت بعلاوه طراحی بروشور و تراکت ....
اینا چی؟
در نهایت کل کار من شد 250 تومن . بعلاوه کلی زور زدم که راضی شد 240 ساعت کار آموزی رو برام رد کنه .
این هم سومین جایی بود که توی کار تو این شرکت خورد تو ذوقم
قرار شد چون نزدیک شروع ترم جدید بود به جای کار تمام وقت تو شرکت روی سایت کار بکنم و فقط به عنوان بازاریاب تو نمایشگاه ها حضور داشته باشم .

توی نمایشگاهی که تو مهر برگزار شد بودم . از 9 صبح که شروع میشد تا 4 بعد از ظهر به همراه همون دوستم ، خود مدیر عامل و مدیر دپارتمان آموزش شرکت .
کار تو نمایشگاهو خیلی دوست داشتم اگرچه خیلی خسته میشدم و انرژی زیادی ازم میگرفت اما لذت بخش بود .
قرار شد بعد از پایان نمایشگاه کار رو سایت هم شروع کنم .

کارم رو سایت شروع شد . مطلب گذاری و معرفی بخش های مختلف شرکت و خدماتشو و همین چیزا  که روال این نوع سایت ها هست .

بعد از یه مدت احساس کردم قرار دادی که اول برای کار سایت بستیم کم کم زیر سوال داره میره ، اطلاعات و صفحات زیادی روی سایت قرار داده بودم و زمان زیادی گذاشته بودم ، اما خبری از حقوق توافق شده نبود .
کم کم داشتم انگیزه امو از دست میدادم . اول برای پول نرفته بودم اما بعد وقتی دیدم نه تنها حقوقی نمیگیرم بلکه عملا کارم داره زیر سوال میره به واسطه اینکه مدرک تحصیلی ندارم و سابقه کارم کمه .

حدود آبان و آذر بود که دیگه واقعا حس کردم نمیتونم ادامه بدم. فردی که اول فکر میکردم خیلی با اخلاق و و با وجدانه عملا داشت حقمو میخورد و اعتراضی هم که میکردم تحقیر میشدم و مدام با بقیه مقایسه .
حدود آذر بود که دیگه رسما از شرکت اومدم بیرون و کوچکترین پولی هم بابت این کار سه ماهه بهم تعلق نگرفت به جز 150 تومن که اونم به خاطر کار تو نمایشگاه بود .

تا هفته گذشته که برای گرفتن نامه کار آموزیم دوباره به اون شرکت رفتم . وقتی رفتم تو اتاق همکارم ( و اتاق سابق خودم) تا بهش سر بزنم و احوال پرسی کنم بروشور ها و معرفی شرکتی که خودم آمادشون کرده بودم رو میز بود و اطلاعات تکمیلی که اول کارم تو شرکت جمع آوریشون کرده بودم به صورت چاپ شده تو یکی از قفسه ها .
وقتی برش داشتم و ورق زدم ، صفحه اول اسم همکارم بود و یه اسم دیگه . اسم خانم جدیدی که دقیقا بعد از رفتن من اومده بود تو اون شرکت . و اصلا تو کل شش ماهه کاری من تو اون شرکت حضور نداشت اما حالا اسمش خورده بود اول پروپوزالی که من آماده اش کرده بودم . زیر معرفی شرکت هم اسم همکارم خورده بود .... و طراح بروشورهام کسی بود که من اصلا اسمشو نشنیده بودم .

واقعیت تالاپی خورد تو سرم و جلوی چشمم بود و میدیدمش .
واقعیتی که خودم هم در این شکلی شدنش بی تقصیر نبودم .

پینوشت :تمام سعیمو دارم میکنم که نامه کار آموزیم از دستم نره . تو این یه مورد نباید و نمیذارم حقم خورده بشه








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 08:20 ب.ظ
Sweet blog! I found it while surfing around on Yahoo News.
Do you have any tips on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!

Thank you
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 12:40 ب.ظ
Spot on with this write-up, I actually believe this website needs a great deal more attention. I'll probably be returning to see more, thanks for the info!
شنبه 25 شهریور 1396 08:44 ب.ظ
Hey! This is kind of off topic but I need some guidance from an established
blog. Is it difficult to set up your own blog? I'm not very techincal but I can figure things out pretty quick.
I'm thinking about making my own but I'm not sure where to begin. Do you have any points or suggestions?
Thank you
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:03 ق.ظ
This is really attention-grabbing, You're an excessively professional
blogger. I've joined your rss feed and look forward
to in quest of extra of your wonderful post.

Additionally, I've shared your website in my social networks
جمعه 8 اردیبهشت 1396 12:31 ق.ظ
Hi everyone, it's my first visit at this website, and paragraph is actually
fruitful designed for me, keep up posting these posts.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 08:01 ق.ظ
Great blog here! Additionally your web site quite a bit up fast!
What web host are you the use of? Can I am getting your associate hyperlink on your host?
I wish my website loaded up as fast as yours lol
چهارشنبه 30 فروردین 1396 08:50 ق.ظ
It's a pity you don't have a donate button!
I'd most certainly donate to this brilliant blog! I guess for
now i'll settle for book-marking and adding your RSS feed
to my Google account. I look forward to fresh updates and will share this website with my Facebook group.

Chat soon!
پنجشنبه 11 خرداد 1391 09:21 ق.ظ
الی خودت میدونی که من وقتی از سر کوچه رد میشم چیکار میکنم؟؟؟ولش کن بابا.لیاقت نداشت.خودت که همه ی اینا رو میدونی
الهام آره میدونم.
هرفحشی كه میدی به توان برسونش :-D
سه شنبه 25 بهمن 1390 12:49 ب.ظ
تو میتونی الهام جون
الهام :D
دوشنبه 24 بهمن 1390 04:07 ب.ظ
چه روز باحالی پست گذاشتی!
الهام :-)
دوشنبه 24 بهمن 1390 11:53 ق.ظ
چه بد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :