تبلیغات
دل نوشته های دختر شهریور - من رفتنیم ....
 
دل نوشته های دختر شهریور
اینجا یک محل خصوصی نیست ... لطفا بی اجازه وارد شوید
درباره وبلاگ


اینجا محل نوشتن دل نوشته های منه . دل نوشته های الهام .
جای خصوصی ای نیست اما پر از خاطرات تلخ و شیرینه که هم بعضی شیریناش هم بعضی تلخ هاش واسم تجربه های بزرگی بوده .


مدیر وبلاگ : الهام
نویسندگان
پنجشنبه 26 آبان 1390 :: نویسنده : الهام

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم گفت: من رفتنی ام! گفتم: یعنی چی؟ گفت: دارم میمیرم گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟ گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد. گفتم: خ...دا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟ فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گل مالید سرش گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟ گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟ گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟ گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!! یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟ گفت: بیمار نیستم! گفتم: پس چی؟ گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن:نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم وقتش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد


پ.ن: برای آنان که یادشون رفته من رفتنی ام ... حرص می زنند و دیگران را می آزارند ...

دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 07:48 ب.ظ
Hi there just wanted to give you a quick heads up.

The text in your article seem to be running off the screen in Chrome.

I'm not sure if this is a format issue or something to do with web browser compatibility but I figured I'd
post to let you know. The layout look great though! Hope you get the issue resolved soon. Thanks
شنبه 2 اردیبهشت 1396 08:35 ق.ظ
It's very effortless to find out any topic on web as compared to
books, as I found this article at this site.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 02:06 ب.ظ
I like the valuable info you supply to your articles. I'll bookmark your
weblog and check once more right here frequently.
I am fairly sure I'll learn plenty of new stuff right here!
Best of luck for the next!
شنبه 26 فروردین 1396 08:12 ب.ظ
I am really thankful to the holder of this web site who has
shared this enormous paragraph at at this time.
سه شنبه 22 فروردین 1396 04:37 ب.ظ
Hello colleagues, fastidious article and fastidious urging commented here,
I am in fact enjoying by these.
شنبه 28 آبان 1390 09:45 ق.ظ
اونوقت قشنگتره که بدون ترس از رفتن آدم خوبی بود
جمعه 27 آبان 1390 10:52 ق.ظ
شما هم وبلاگ جالبی داری. موفق باشی.
الهام :)
جمعه 27 آبان 1390 09:55 ق.ظ
کاشکی همه همینجوری فکر می کردند اونوقت دنیا گلستون می شد.در ضمن پدرم در اومد تا تونستم بعد سه روز برات نظر بذارم.
الهام اوا؟ چرا؟ !!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :